جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹
جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹
بازم بلاگفا!!
این سرورش هم که داره قر می ده.
چهارشنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹
گوزینَه می دیم!
برای استخدام در شرکتها و سازمانهای دولتی باید از گزینش عقیدتی و سیاسی عبور کنید.
البته برای پروژه ای ها و ساعتی ها این قانون وجود نداره.
برای من هم که می خواستم در یک وزارت خانه بس با کلاس و مهم و حیاتی استخدام بشم باید از این فاز می گذشتم.
مراحل تحقیقات محلی گذشت و همسایه ها هم به خوب بودن ما و من و اینکه از دیوار صدا در میاد از اینا نه و یک بار هم صدای آهنگ ازخونه شون نشنیدیم، اذعان کردند.
تا رسید به روز مصاحبه.
بابا و برادرم گفتند که زبونت رو کوتاه می کنی و هیچ مخالفتی نشون نمی دی. مثل گاو هر چی خواست جواب می دی و سرت رو مثل گوسفند می اندازی میای...تا بهت گیر ندهند و قبولت کنند.
تازه، با وجود اینکه تو خانواده مذهبی بزرگ شده بودم ولی چون شنیده بودم که بیشتر مچ گیری می کنند یک نگاهی هم به اصول و فروع دین و اینا انداختم.
روز مصاحبه از راه رسید.
من بیشتر اوقات چادر سرم می کنم ولی همیشه نه. بسته به مانتوم و جایی که می خوام برم داره. مثلا خیلی اوقات حتی تو دانشکده هم من بلوز از زیر چادر می پوشیدم و به نظرم دیگه نیازی نبود بخوام مانتو روش بپوشم.
اون روز هم که تو زمستون بود من پالتو پوشیده بودم و با دستکش چرمی و چادر و روسری رنگی خواستم از در بزنم بیرون.
بابام گفت روسری مشکی سرت کن. من گفتم بابا اگر قرار باشه من رو قبول کنند که با این روسری موردی برای ردی ندارم اگر هم نه که مشکی هم سر کنم باز ردم می کنند.
بابا قانع شد و باز سفارش کرد زبونت رو پس عقل نگه می داری.
سر ساعت رسیدم به سر قرار. این رو هم بگم من با چادر رو نمیگیرم. یعنی از این نوک دماغی ها و اینا نیستم چون شرعا گردی صورت بدون آرایش مشکلی نداره. من هم اغلب اوقات روسری تا ابروهام بود و گاهی ابرو هم مشخص نبود پس نیازی به رو گرفتن نمی دیدم.
چادرم هم اون موقع کش داشت به سرم خوب گیر بود.
رسیدم سر قرار. در زدم و آقایی سن وسال بابام اومد و گفت فلانی هستی واسه مصاحبه ؟ گفتم بله.
گفت بفرمایید الان می رسند.
کمی منتظر شدم تا خانومی چادری و رو گرفته اساسی از راه رسید.
سنی نداشت. شاید 34- ساله 35. اون موقع من 24-25 بودم. سلام کرد و تعارف کرد وارد اتاق مصاحبه بشم.
اتاق یک میز داشت و سه تا صندلی بموازات صندلی مصاحبه کننده و دو تا هم روبروش دست راستش و یکی هم روبرو که مال کسی بود که باید مصاحبه می شد.
من روی دومین صندلی موازی صندلی پشت میز نشستم. به من گفت بشینم روی صندلی مقابلش. این صندلی خیلی خیلی به میزش نزدیک بود طوری که اگر می خواستم با کمی دقت می تونستم کاغذهای رو میز رو بخونم. برای همین هم اول روی صندلی دورتر نشستم.
مصاحبه شروع شد و شیطون توی دل من هم از خواب بیدار.
از من پرسید: خوب خانوم سمیه مدرسه کجاها رفتی- یعنی از دبستان تا دانشگاه. دبیرستانت کجا بود و دانشگاهت کجا؟
لبخندی زدم گفتم این سوالتون جدیه؟ گفت خوب آره چطور مگه؟ گفتم همه اینا تو پرونده ام هست. حتی نامه ای که دانشگاه تهران در تایید دانشجو بودنم تو اون دانشگاه هم هست، باز می پرسید؟
پوزخندی زد گفت خوب دوباره بگو.
گفتم یعنی واضح نبود؟ متوجه نشدید؟ خوانا ننوشته بودن؟
گفت: چرا ولی می خوام از زبون خودت بشنوم.
گفتم : آهان. خوب دبستان *** راهنمایی هم اینجا نبودم فرنگستان بودم دبیرستان هم یک دبیرستان مذهبی که دانشگاهی هم به همون اسم هست و دانشگاه تهران.
گفت خوب از مدرسه هات بگو. فرنگ که بودی حجاب داشتی؟
گفتم شما چی فکر می کنید؟
گفت من از تو پرسیدم سوال من رو جواب بده.
گفتم آره. حجاب داشتم. ولی نه از ترس پدر و مادرم یا از ترس دولت ایران بخاطر عقل و دل خودم حجاب داشتم.
پرسید : نماز هم می خونی؟
گفتم : با این ظاهری که من دارم فکر می کنید نخونم؟
گفت جوابم رو نگرفتم.
گفتم آره نماز می خونم. روزه هم می گیرم و تلاشم رو می کنم به واجبات مقید باشم.
گفت: خوب پس همچین هم مقید نیستی...!
گفتم منظورتون چیه؟
گفت خودت گفتی واجبات رو انجام نمی دی.
یک پرانتز باز کنم بعد ادامه داستان رو تعریف کنم.
خدا شاهده به تمام مقدسات قسم که این زن حرف من رو طوری می پیچوند که اگر کسی فقط به جمله های اون بدون توجه به مال من نگاه می کرد یقین می کرد که من کاملا ضد باورها و ارزش های اسلامی و انقلابی هستم.
خواستم بگم که می اعترافتند آدم رو.
گفتم: من کی گفتم انجام نمی دم؟ گفتم در حد توانم.
گفت مثال بزن
گفتم مثلا خمس. هنوز شامل من نیست چون پس اندازی ندارم پس مقید هم نیستم.
گفت خوب.... با یک نیشخند.
از فضای دانشگاه و حضور تو انجمن اسلامی و بسیج پرسید که گفتم هر دو شون محل لا س زدن دختر ها و پسرهای مذهبی بود که از وظایفشون احضار دخترها و پسرهایی بود که از نظر اونها نیاز به تذکر داشتند.
آهان این رو هم بگم اول پرسید چی خوندی؟
گفتم اون تو نوشته. گفت خودت بگو.
گفتم عمران..البته راه و ساختمان.مهندسی . شاید ندونید که الان به این رشته می گن عمران.
از دبیرستانم پرسید. من گفتم بیشتر جاسوس ها و بی سوادهای کلاس مدرسه ام اون دانشگاه حقوق قبول شدند.
گفت عجب! گفتم آره.
پرسیدم شما الهیات همون دانشگاه خوندید یا حوزه علمیه؟
با لبخندی در حالیکه سرش رو کاغذ بود گفت تو چی کار داری.
گفتم: آهان پس هیچکدام!
جوابی نداد.
گفت زیارت هم میری؟
گفتم آره. دو بار عمره دانشجویی رفتم. گفت مقلد کی هستی.
اسم مرجعم رو گفتم.
بعد از 30 دقیقه مصاحبه گفت: خوب حالا بگو ببینم واجب یعنی چی؟
از تعجب شاخ درآورده بودم. گفتم: جدی می گید یا شوخیه؟
گفت: نه جدی می گم. واجب رو برام تعریف کن.
بهش گفتم: یعنی بعد از این همه تعریف، گفتم نماز می خونم، عمره رفتم، اعمال واجب عمره رو انجام دادم باز می گید واجب چیه؟
نیشخندی می زنه می گه : خوب آره. بگو.
جوابش رو می دم.
لازمه این رو هم بگم. تمام مدتی که داشت یادداشت می کرد، مثل مواقعی که تو بچگی امتحان می دادیم و لب ورقه امتحانی رو تا می زدیم تا دوستمون نبینه، برگه مصاحبه رو جمع کرده بود. عین بچه ها یک دستش رو هم حائل کرده بود تا نبینم.
من هم آدمم دیگه صندلیم رو دادم عقبتر تا اصلا برگه تو دیدم نباشه.
گفت بیا جلو . گفتم این طوری راحتترم. گفت نه بیا جلوتر.
یک دفعه یکی در می زنه. زنه چادرش رو که افتاده بود رو شونش بر می داره و با عجله سفت رو می گیره.
یک مردی میاد و الکی یک چیزی می گه میره.
من فکر کنم ساختگی بود. می خواست واکنش من رو به جمع کردن چادر و رو گرفتن ببینه. من هم همونطوری که نشسته بودم پام رو اون یکی پام و دست به سینه موندم. تکون نخوردم.
پرسید: نماز جمعه که میری؟
گفتم : نه!
گفت: نه! چرا؟
گفتم: بلد نیستم بخونم.
گفت خوب یاد بگیر.
گفتم : به نظر من فلسفه نماز جمعه اتحاد بین افراد جامعه و آگاهی از مسایل روز هست. وقتی رسانه هست دیگه نیازی به حضور من نیست. می تونم مطالب رو از روزنامه ها تلویزیون و رادیو پیگیری کنم.
از جنبه اتحاد هم به قدر کفایت نمازگزار شرکت می کنه.
گفت: پس تا بحال نماز جمعه نرفتی؟ گفتم : چرا یک بار. 7 سالم بود با مامانم رفتم. تو خیابون طالقانی نشسته بودیم.
گفت: پس تو روز قدس شرکت می کنی ولی نماز جمعه نمی ری؟
گفتم: اگر برم راهپیمایی آره. چون خسته هستم و حوصله گوش دادن به سخنرانی ندارم.
گفت: یعنی راهپیمایی نمی ری؟
گفتم: بستگی به حالم داره. اگر خسته نباشم و دلم بخواد می رم.
بعد از اینکه از اتهاماتی که به من می بست راحت شدم و مصاحبه تموم شد، یک فرم نظر خواهی در مورد روند گزینش جلوم گذاشت گفت لطفا پرش کن.
گفتم: الان؟ اینجا؟
گفت : آره.
نظرخواهی در مورد نحوه مصاحبه و پرسش ها و کلا نظر در مورد گزینش.
گفتم: خوب شما اینجا نشستید و دارید نگاه می کنید به برگه من . من چطور می تونم نظر واقعیم رو بنویسم؟
گفت: نه تو آزادی هر طور دوست داری بنویسی. این نظر خواهی تو روند گزینش تاثیری نداره.
گفتم: خوب ببینید. من چون می خوام این کار رو بدست بیارم طبیعی که مثبت جواب بدم و چیزی بنویسم که شما رو خوش بیاد و چاپلوسیتون رو بکنم.
گفت: تو نظرت رو در مورد خود گزینش بگو.
گفتم: خوب، منی که مهندسی تهران خوندم ثابت می کنه که سواد پذیرش تو این رشته رو داشتم. و وقتی هم سازمان پرونده من رو می فرسته گزینش نشون می ده که از نظر سازمان هم شایستگی پذیرش رو داشتم، ولی حالا شما با چهار تا سوال دینی می خواید تصمیم گیرنده نهایی باشید و نظر بدید که آیا من با این همه قابلیت فنی که قضاوتش در تخصص شما نیست، شایستگی این پست مهندسی رو دارم یا نه.
دیدم که صورتش برافروخته شد. به زجمت با لبخند گفت حالا تو نظرت رو بنویس.
من هم نوشتم:
اعتقادی به این گزینش ندارم و شما هم صلاحیت تعیین کارشناس فنی رو ندارید ولی در کل بودش از نبودش بهتره.
با خشمی در حال عبور از گلوگاهش از من خداحافظی می کنه و من میام بیرون.
وقتی شب شرح مصاحبه رو تو خونه می گم همه می گن که بیچاره شدی..ردت می کنه.
ولی خوب..قبول شدم.
روز دومی بود که اومده بودم و من رو از طرف حراست خواستند. مدیر اصلی نبود و من با معاونش به اصطلاح مصاحبه دوم رو داشتم.
سوالاتی مثل مثلا آیا عضو گروهک منافقین بوده ام یا خیر که جواب من هم این بود:
شرایط سنی بنده اقتضا نمی کند عضو این گروهک ضاله بوده باشم. ضمن اینکه اگر سابقه فعالیت داشتم اکنون در حال پر کردن این پرسشنامه نبودم.
معاون با قیافه ای بی اندازه حق به جانب و طلبکار و گربه دم حجله کش جلوی من نشسته و به یک سمتش لم داده.
می گه خوب پس دانشگاه تهرانی هستی! می گن بله اگر پنجاه تومنی دستتون افتاده باشه میشناسیدش!
( کنایه از اینکه اونجا عمرا درس خونده باشی!)
بعد از کلی خط ونشون می گه: ببین خانوم سمیه ما اینجا مهندسان و مدیران پیش کسوتی داریم که باید احترانشون رو نگه داری. مبادا بی احترامی کنی و یا بد حرف بزنی( خدا می دونه عین کلمه هاشه)
کسانی رو داریم که سابقه خدمتشون از سن شما هم بیشتره.
من هم تمام مدت به ساعت روی دیوار نگاه می کردم و با بی تفاوتی هی آه می کشیدم و یا به ساعت مچیم نگاهی می انداختم. آخر سر گفتم:
آقای... امروز دومین روزیه که من اومدم این شرکت. هنوز هم به نصف این روز نرسیده. فکر نمیکنم تو این یک روز و نصفی فرصت کرده باشم به کسی بی ادبی کرده باشم که اینطوری با من حرف می زنید.
دستپاچه شد. انتظار نداشت همچین جوابی بهش بدم.
گفت: نه. نه. خانوم سمیه. اشتباه برداشت نکنید. کلی گفتم که مراعات کنید.
گفتم : نیازی به گفتن شما نیست. تربیت و ادب خانوادگیم اجازه نمی ده به کسی بی احترامی کنم.
رفتنه جلو پام بلند شد و بدرقه ام کرد.
از اون روز به بعد هیچ وقت بهش سلام نکردم.
من با گزینش 100% مخالفم.
اتاق انجمن اسلامی تو دانشکده مون بیشتر اتاقی بود که ما دخترها توش راحت باشیم. نماز بخونیم و تمرین های درسهامون رو کپ بزنیم یا کلا ولو بشیم.
یک روز توی تیرماه بود که پسر جوونی در انجمن رو زد. من و دوستم رفتیم جلو در. مسوول گزینش کارشناسی ارشد بود.
برگه های گزینش رو داد و گفت نظرتون رو در مورد این بچه ها بنویسید.
اولین باری بود که از این برگه ها می دیدم. همون برگه ای که تو دفترچه ثبت نام کنکور هست.
عکس بچه ها هم روشون بود.
بیشترشون رو می شناختم. اقلا عمرانی ها رو. برگه دوستم که کنارم ایستاده بود زیر دست من بود.
به پسره گفتیم ما هیچ کدوم عضو انجمن نیستیم و نمی تونیم نظر بدیم.
گفت مهم نیست هر چی می تونید رو تیک بزنید.
خیلی جا خوردم. منی که صلاحیت ندارم باید در مورد قبولی نهایی کسی نظر بدم که شاگرد اول یا دوم ورودیش بود.
بچه ها رو می شناختم. سوالها این بود:
نماز می خواند؟
روزه میگیرد؟
حجاب او چگونه است؟
فعالیت ضد نظام دارد و از این جور مزخرفات.
خیلی ناراحت شدم. گفتم من کی باشم که بخوام همچین قضاوتی بکنم. اصلا من چرا باید نماز خوندن کسی رو به صلاحیت پذیرشش تو فوق لیسانس ربط بدم؟
دخترهایی که فرمشون زیر دست من بود حجاب درستی تو دانشگاه نداشتند و با پسر ها هم خیلی راحت بودند.
ولی من برای همه شون مثبت پر کردم. چون اصل بر برائته مگر خلافش ثابت بشه.
ترم جدید وقتی تو فنی دیدمشون، خوشحال و خندون بودند. مثل همیشه.
رفتم جلو و بهشون قبولیشون رو تبریک گفتم.
مهم نیست که اونا بدونن من گمنام تاییدشون کردم. مهم اینه که نگذاشتم معیاری تحمیلی جلوی موفقیت این خانوم دکتر های امروزی که تو کانادا و آمریکا هستند رو بگیرم.
کی این گزینش عقیدتی جمع می شه..من نمی دونم.
دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹
شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹
به قوا خانم شین: آخه من لیبل این پست رو چی بگذارم؟
آقای اَه! اومدی نساز! ( دولت حمال یا همون خدمتگذار!-با ذ) فرمودن که تنها مرجع محاز به نظارت واینا بر تاسیسات هسته ای همون آژانس بین المللی انرژی اتمی است.
می گم این مراجع هر وقت ما بخوایم مجاز به نظارتند؟ یعنی وقتی به شرایط موجود در ایران اعتراض می کنند رسمیت ندارند ولی اگر مدح ما گویند بله؟
سهشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹
چقدر فارسیمون خوب بود..
جمعه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹
ای جانِت درآد!!
دو روز است که سِروِر، سُرور را از ما گرفته است!
چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹
سپاه محمد می آید...
برای من، منی که سپاه محمدم همین سبز پوش ها بودند، پا سدار ها فرشته نجات بودند. هر جا پا سداری می دیدم خیالم راحت می شد که امنیت نزدیکه.
اما الان...سپاه محمدی که می آمد...
نیامده رفته است...
این بار منتظر موعودی هم نام این سپاهم...تا باز از عمق وجودم، با شادی کودکانه ام، فریاد بزنم...
سپاه محمد می آید...
سپاه محمد می آید...
یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹
شنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۹
قلعه حیوانات ایران
یک دفعه چشم باز کنیم ببینیم که مثل کتاب قلعه حیوانات جرج اورول بعضی از حیوانات با بعضی دیگر بیشتر برابرند!
یک دفعه ببینیم که توله سگ های ناپلئون که ناپدید شده بودند هر کدوم دندون تیز کرده و فربه به بقیه حمله می کنند.
کی فکرشو می کرد که با بیرون کردن مزرعه دار ظالم...ندای آزادی دوباره و تلختر از قبل بلند می شه.
کی فکرش رو می کرد که امثال باکسر هایی که عمری زحمت کشیدند سر از کارخانه چسب سازی دربیارند.
کی فکرش رو می کرد که از هم نوع و همفکرش اینطوری بخوره.
امیدوارم خدا سرنوشتی رو که این شبها برای ایران نوشته پایان خوش نوشته سال قبلش باشه.
آمین
